سلام عزیزان می گویند: تا خدا بنده نواز است به خلقم چه نیاز می کشم ناز یکی تا به همه نازکنم آره دیگه ناز کشی راه و رسمی داره که هر کسی لطف انجامش رو نداره .......
نميدانم آفتاب دلها كي خواهد دميد و سكوت زبانها كي شكسته خواهد شد
نميدانم چرا ياد نگرفتيم تا خالصانه دستان يكديگر را بفشاريم
ما براي يكديگر از محبت عشق وفاداري حرفي نداريم
چرا احساسات يكديگر را ناديده ميگيريم
چرا ياد نگرفتيم همانند شقايق باشيم
و براي هم زلال و آبي بمانيم
چرا بايد با خاطرات يكديگر زندگي كنيم
نميدانم شايد از هم خيلي دوريم شايد خود را همانند برگ در تند باد زندگي رها كرده ايم
اي كاش فقط لحظه اي براي يكديگر زندگي مي كرديم
آنوقت... نميدانم
شب
باز هم شب فرا رسيد ديگر سپيده اميد قلبم نخواهد دميد ولي تاريكي قلبم را دوست دارم. شايد ديگر بايد به اين ظلمت عادت كنم چرا كه ديگر هيچ نوري روشني بخش آن نخواهد بود
اگر ميدا نستيم شادي ها زودگذرند به ان دل نميبستيم بايد هميشه با هم غربيه باشيم
و به تاريكي قلبمان انس بگيريم آري رسم محبت وفاداري اينست
غريبه
دلم دريايي بي انتهاست وسيراب شده از درياي وجودم من آشناي كوچه هاي تاريك غربت و انيس تنهاييم
اي كاش آيينه بوديم تا از حقيقت دور نميمانديم و مثل دريا آبي و پاك باقي ميمانديم اما افسوس
ما همان سرابيم دست نيافتني
اي خداي مهربانم ناله اي دردناك در سينه دارم من حتي در خانه دل نيز غريبه ام
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 12:32 توسط امیرحسین
|
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 15:4 توسط امیرحسین
|
در گذشته پنداشته میشد که واژهٔ عشق ریشهٔ عربی دارد. ولی عربی و عبری هر دو از خانوادهٔ زبانهای سامیاند، و واژههای ریشهدار سامی هماره در هر دو زبان عربی و عبری با معنیهای همانند برگرفته میشوند. و شگفت است که واژهٔ «عشق» همتای عبری ندارد و واژهای که در عبری برای عشق به کار میرود اَحَو (ahav) است که با عربی حَبَّ (habba) خویشاوندی دارد. ولی دیدگاه جدید پژوهشگران این است که واژهٔ «عشق» از iška اوستایی[۲] به معنی خواست، خواهش، گرایش ریشه میگیرد که آن نیز با واژهٔ اوستایی iš به معنی «خواستن، گراییدن، آرزو کردن، جستوجو کردن» پیوند دارد. همچنین، به گواهی شادروان فرهوشی، این واژه در فارسی میانه به شکلِ išt به معنی خواهش، گرایش، دارایی و توانگری، خواسته و داراک باز ماندهاست. خود واژههای اوستایی و سنسکریت نام برده شده در بالا از ریشهٔ هند و اروپایی(زبان آریاییان) نخستین یعنی ais به معنی خواستن، میل داشتن، جُستن میآید که ریخت نامی آن aisskā به چم خواست، گرایش، جستوجو است. گذشته از اوستایی و سنسکریت، در چند زبان دیگر نیز برگرفتههایی از واژهٔ هند و اروپایی نخستین ais بازماندهاست.[۲] در عربی امروز نیز واژهٔ عشق کاربرد بسیاری ندارد و بیشتر حَبَّ (habba) و برگرفتههای آن به کار میروند مانند: حب، حبیب، حبیبه، محبوب و دیگرها. فردوسی نیز که برای پاسداری از زبان فارسی از به کار بردن واژههای عربی آگاهانه و کوشمندانه خودداری میکند ولی واژهٔ عشق را به آسانی و باانگیزه به کار میبرد و با آن که آزادی سرایش به او توانایی میدهد که واژهٔ دیگری را جایگزین عشق کند، واژهٔ حُب را به کار نمیبرد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 15:2 توسط امیرحسین
|
تا كدوم ستاره دنبال تو باشم تا كجا بی خبر از حال تو باشم مگه میشه از تو دل برید و دل كند بگو می خوام تا ابد مال تو باشم از كسی نیس كه نشونی تو نگیرم به تو روزی میرسم من كه بمیرم هنوزم جای دو دستات خالی مونده تا قیامت توی دستای حقیرم خاك هر جاده نشسته روی دوشم كی میاد روزی كه با تو روبرو شم من كه از اول قصه گفته بودم غیر تو با سایه م نمی جوشم
عاشقى را شرط اول ناله و فریاد نیست تا کسى از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست عاشقى کار هر عیاش نیست غم کشیدن صنعت نقاش نیست
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 14:47 توسط امیرحسین
|